عشق
عشق یعنی خلاصی از بند تن.یعنی آزادی و پرورش روح.خیلی وقتها می خوام بهت بگم که کی به جز من عاشقته و دوست داره کی به جز من حاضره جونش رو برای یک لحظه بودن کنارت فدا کنه کی به جز من حاضره برات قصه بگه شبا که خوابت نمیره کی حاضره موهاتو نوازش کنه بدونه اینکه چیزی جز عاشقی ازت بخواد.
کسی هست به جز من ؟؟
منم که با خنده هات جونی تازه می گیرم .منم که با وجودت آرامش می گیرم.منم که حاضرم جونم رو بدم تا یه لحظه کناره تو باشم.
موقعی که می خندی انگار زندگی بهم لبخند میزنه .زندگی که معنای اونو فقط یه انسان با عشق می تونه حس کنه .موقعی که موهاتو نوازش می کنم حس بوسیدن ابرهای آسمون در دلم تازه میشه که در نبود تو بر آنها بوسه می زنم که مثل گونه های تو لطیف هستند.بوسه.شاید یک خیال.شاید یک حس.شاید یک رویا.بوسه ای که مارو تا آسمون بالا برد تا جایی که قدم های هیچ کس دیگه ای دیده نمیشد.حس نوازش دستات که هیچ وقت از وجودم بیرون نمیره و همیشه در دستام چون ((نشانی)) از کناره تو بودنه و همیشه خواهان لمس دوباره دستاته.موقعی که قدم می زدیم حس می کردم به جای اینکه ما روی زمین قدم بزنیم زمین خودش در زیر پای ما می چرخید.آسمون هم تاب دیدن این همه خوشحالی رو نداشت برای همین شروع به باریدن کرد.هر دو خیس شدیم هم از باران خیس شدیم هم از عشق.زیر باران فریاد می کشیدیم.خیس شده بودیم .همیشه دلتنگی هاتو بهم می گی دلتنگی هایی که خستت می کنه.
حالا کی به جر من عاشق این دیوانگی هاست؟؟
