بن بست تنهایی

هر كدام دردي سنگين تر از من دارند

درخت كاجي بلند كه تنه اش را درد  زمانه تكه تكه كرده است

ريشه اش بر زمين و سر بر سر آسمان

پيرمردي تنها ....قامتي خميده...

مينگرد مرا

نمي شنوم صداي دلش را

- روزگاري چنين استوار بودم و راست قامت

-حال تنهايم و بيكس

اشك در چشما نش حلقه ميزند

قطره اشكي برگهاي خشك پاييزي را تر ميكند

چيزي كم از صداي دلشان ندارد