روز حسرت
آسمان داشت سیاه می شد من فکر می کردم شاید طوفانی در راه است اما این گونه نبود در کنار من مردی ایستاده بود با چهره ای بسیار شاد به او گفتم چرا تو این گونه شادی او به آرامی گفت من به او گوش دادم وعمل کردم او مرا بخشید..... چند قدمی دیگر رفتم فردی روی سنگی نشسته بود به او سلام کردم صدای مرا نمی شنید او هر چند لحظه سرش را بالا می آورد وبه فرد کناری که خیلی خوشحال بود نگاه می کرد وخیس عرق می شد از او سوال کردم او گفت از من مپرس که باور نکردم امروز راه دیگر راه برگشتی نیست دارند مرا به گشت زار آتش می برند
خدایا در روز حسرت خودت همراه من باش که من بی تو راه را کم می کنم .....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 22:37 توسط مهدی نخعی پور
|