وحشت
وحشت
وقتی از روز جدائی گفتی
دل من می لرزید
وقتی دیدم که رازِ دلِ ما فاش شدست
وقتی دیدم که این رشته در این شهر گسست
« از تو می پرسیدم :
به کجا باید رفت؟ »
هر شب از وحشتِ آن می لرزم
وحشت از رسوائی
وحشت از تنهائی ...
عاقبت محبوبم
غمِ این ...
مرا خواهد کشت ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 20:16 توسط مهدی نخعی پور
|