وحشت

وقتی از روز جدائی گفتی

دل من می لرزید

وقتی دیدم که رازِ  دلِ ما فاش شدست

وقتی دیدم که این رشته در این شهر گسست

« از تو می پرسیدم :

به کجا باید رفت؟ »

 

هر شب از وحشتِ آن می لرزم

وحشت از رسوائی

وحشت از تنهائی ...

 

عاقبت محبوبم

غمِ  این ...

مرا خواهد کشت ...