شاید
شاید روزی که یاس ها عطر خود را به پای هر رهگذری نریزند...
شاید روزی که ستارگان شبها را تا صبح به دنبال خورشید بگردند....
شاید روزی که درخت کهنسال کوچه ی آرزویم، زیر بار برف های زمستان قد خم کند...
شاید روزی که خیال دیدنت، تمنای دوره گرد نابینای شهرمان نباشد...
شاید روزی که گل محمدی جانمازم را، هدیه دهم به او که هر چه می گردد خدا را نمی یابد...
شاید روزی که قصه زندگیم را، سرمشق کودکان بی مادر همسایه کنم...
شاید روزی که حضورت در کنارم، صورتم را غرق داغی نکند....
شاید آن روز ،
آن روز ناشدنی ،
بتوانم که
به پایت سجده عشق نروم ...
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر ۱۳۸۷ ساعت 9:21 توسط مهدی نخعی پور
|