چقدرهوای خانه ام ابریست...
حرفهایت رابه آسمان نگو
این روزهابه آسمان هم امیدی نیست
حرفهای مابه خاطراین آلودگی
کلی غبارمی گیردبعدبه آسمان می رسد
دراین روزهازندگی کردن خیلی سخت شده
روزهاگذشته
دیرآمدی
برگ تمام درختان به خاطر
پاییزواین دلتنگی برزمین ریخته
وبازهم باران
همراه بادلتنگی هایش آمد
باران وقتی که می بارید
هرکس چتری داشت برروی احساس کودکانه خویش
وفقط من بودم که بادستهایی تهی
می پیمودم فاصله میان نگاههارا
وخیس می شدم ازحس کودکانه ام
باران همه چیز راتازه کرد
تمام خاطرات را
دلتنگی های کودکی بی مادررا
قصه های پیرمردی ازروزهای دوررا
ومن را
باران همه چیزراتازه کرد...
                  سلام باران...
.