دلم گرفته

در تک تک قلب های عاشق را زدم، عشق نیست، سراغ تک تک اشک های دوری رفتم، عشق نبود. می گویند عاشق اند پس عشق کو؟ چرا سراغ من نمی آید، چرا آن را نمی بویم، چرا آن را لمس نمی کنم، چرا روزی مهمان قلب من نمی شود، آن را می جویم اما نیست. چرا وقتی می گویم عشق را بکش یک قلب بزرگ می کشند که تیری سیاه از آن رد شده، چرا از هر عاشقی می پرسم عشق چیست لبخند می زند و می گوید زیباست اما سخت، چرا خواندن نامه های عاشقانه و نوشتن آن ها مرا سیر نمی کند، چرا هزاران گل سرخ بوی عشق را نمی دهد. گل عشق در قلبم می پوسد.
عشق را برایم وصف کنید، چرا من حتی جرعه ای از عشق را نمی نوشم و درد بی درمان آن را نمی چشم، چرا اشک هایم توام عشق نیست و گل عشق قلبم هنوز پوسیده است.
و عشق به سراغم می آید، زیباست اما سخت. کاش هیچ گاه آرزوی چنین عشق سختی را نمی کردم، کاش گل عشقم کوچک بود و هم اکنون تمام وجودم را فرا نمی گرفت.
شیدایم شیدای تو، هیچ گلی بوی تو را نمی دهد. آمدی و لبخندت برایم معنادار بود، گل سرخت زیبا بود عشق تو را لمس می کنم، روز به روز بیشتر شیدایت می شوم، حال به حرف آن عاشق که می گفت عشق زیباست اما سخت و وصف نکردنی می رسم. آری زیباست اما آن قدر سخت که وجودت را می شکند.
