دلم گرفته...نمی دونم چرا...یه بغضی تو سینمه که نمی دونم باهاش چی کار کنم...
آدمای عاشق همیشه همین جورین...دلم می خواد داد بزنم از ته دل گریه کنم ولی انگار یکی جلومو گرفته....
دیگه خسته شدم..از دست خودم و از دست زندگیم...اصلا نمی دونم که به چه امیدی دارم زندگی می کنم...هیچ کسم نمی تونه کمکم کنه...آخه خدایا این چه شانسی بود که به من دادی،تا كي بايد صبر كنم...خدايا تو اين همه بنده دارى،حالا چرا من؟اصلا از من مظلوم تر تو دنيا نبود؟...
آه،آه به اين دل شكسته من...دلى كه بايد صبر كنه،رنج بكشه،به حرف همه گوش كنه،منتظر بمونه و ......،ولى زندگى نكنه.يكى به من بگه،آخه اين انصافه،من همش ۱۵ سالمه...منم مثل همه آرزو دارم،نه اينكه بشينم و به كارايى كه بايد مى كردم و نكردم و به كارايى كه نبايد مى كردم و مى كردم فكر كنم...نه اينكه شبا به ياد عشقم زار زار گريه كنم و....
خدايا از اين مصيبتا به كس ديگه اى عطا نكن،بذار همه به آرزوها و هدف هاشون برسون...نه اينكه ناكام بميرن...
عشق زيباست،مغرور است عاشق افسرده است،بى تاب است